خرید بک لینک
ماریای نصرانی قصه‌های دلِ ماریایی که در عشق پدر ایلیاست رو می‌خونید . روانشناس احمق یه چیزی رو کشف کردم بچه‌ها؛اونم اینکه روانشناسا حرف مفت می‌زنن که با غمت باید کنار بیای و باید قبولش کنی و برای افسردگیت هم شونصدتا قرص می‌دن، مشخصا و به وضوح حال من از بعد از حضور محمد بهتره و به وضوح الان فقط دغدغه‌ی یه خونه برای مامان و بابام رو دارم. همین و بس.یعنی خیلی واضحه که اگر ما بتونیم یه خونه خوب بخریم دیگه انقدر زیاد و اکستریم شده استرس و نگرانی ندارم.در زمان حاضر همش به خدا گفتم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 19 شهريور 1405 ساعت: 11:34

ماریای نصرانی قصه‌های دلِ ماریایی که در عشق پدر ایلیاست رو می‌خونید . قصه‌ی عشق تو اهااینو براتون تعریف نکردم؛ احمد، سال نو‌ رو به محمد اینا تبریک گفت و تصویری تبریک گفت(از بخت من) و ازونجایی که من به محمد هشدار داده بودم که دیگه اسمی ازین پسر جلو من نیاره، محمد چیزی بهم نگفت؛ تا اینکه یه شب رفتیم جیگرکی و یهو توی راه محمد با استرس گفت شت! گفتم چی شده؟ با هول و ولا رفت گوشیش رو چک کرد و بعدش گفت اخیش، گفتم خب بگو؟ چی شده؟ گفت هیچی، احمد عیدو تبریک گفت منم بهش گفتم ایشالله امسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 19 شهريور 1405 ساعت: 11:34

ازدواج اشتباهترین کار تمام زندگیم بوده.

برچسب: نویسنده: آریا ابراهیمی تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 15:52

دلم فضای کار حرفهای میخواد.

حوصله ندارم برم یه جا و دوباره جا به جا بشم.

ترجیح میدم برم یه جا و ۲،۳ سال بمونم.

خستهم واقعا از جا به جایی های مکرر

یه شرکتی که هم مسیرش خوب باشه، هم حقوقش، هم فضا و کارش و همچنین career path خوبی باشه برام.

چی بگم والا.

برچسب: نویسنده: آریا ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 21:02

یکی توی شرکت هست که شبیه احمدرضاس. هردفعه میبینمش استرس و تپش قلب میگیرم.

برچسب: نویسنده: آریا ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 21:02

اهااینو براتون تعریف نکردم؛ احمد، سال نو رو به محمد اینا تبریک گفت و تصویری تبریک گفت(از بخت من) و ازونجایی که من به محمد هشدار داده بودم که دیگه اسمی ازین پسر جلو من نیاره، محمد چیزی بهم نگفت؛ تا اینکه یه شب رفتیم جیگرکی و یهو توی راه محمد با استرس گفت شت! گفتم چی شده؟ با هول و ولا رفت گوشیش رو چک کرد و بعدش گفت اخیش، گفتم خب بگو؟ چی شده؟ گفت هیچی، احمد عیدو تبریک گفت منم بهش گفتم ایشالله امسال تو هم جفتی بشی.و من؟ خیلی ناراحت شدم. خیلی سختم شد. و بعدش گوشی محمد رو چک کردم و دیدم احمد رو... چشماش مثل همیشه برق میزد، ریشاش رو سه تیغه کرده بود؛ مژههاش هنوز همهمونقدر بلند بودن، موهای فرفریش رو هموز هم دوست داشتی توی دستات بفشاری، هنوز از اعتماد به نفس و غد بودنش حرصت میگرفت...توضیحش سخته، نه اینکه من محمد رو دوست نداشته باشم ابدا، خیلی دوسش دارم ولی احمد کسیه که عاشقانه میخواستمش و نشده و اولین نشدن در زندگی من بود. البته تعداد نشدنهام الان بسیار شدم. ولی برای اون موقع احمد اولیش بود.احمد تو چه کردی با من واقعا؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا ابراهیمی تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 21:24

میترسم انقدر حرص پول بزنم و نکرانش پول و زمین و خونه و ماشین باشم که یادم بره زندگی کردن رو، یادم بره خوش بودن رو. این بده.

چقدر خستهم. ولی هیچ رسیدنی در کار نیست

برچسب: نویسنده: آریا ابراهیمی تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 21:24

دوباره امشب حرفهای شب خواستگاری رو پیش کشیدم و گفتم که از حرف و حدیثای اون تایم چقدر ناراحتم. دوباره هم بحثمون به جایی نرسید.

برچسب: نویسنده: آریا ابراهیمی تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 21:24

هدف من چیه؟
چقدر ذهنم تهی و خالی شده که البته به خاطر امتحاناس.

امتحانا تموم بشه قراره چیکار کنم؟

احتمالا تنها چیزی که در زندگیم بهش واقفم همینه. که امتحانام تموم بشه میرم مسافرت.

و میرم استراحت میکنم.

ولی خب امتحانام حالا حالاها ادامه داره.

تا کی؟ تا ۳۰ ام.

تازه تکلیف خانم محترم رو هم نفرستادم..

کی حوصله داره امتحانای اون بنده خدا رو بخونه؟

من چیکار کنم؟

برچسب: نویسنده: آریا ابراهیمی تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 22:01

عرضی نیست.
جز باور حرفی که چندی پیش دخترک بهم زده بود.

که ماریا اگر لوزر شدی حداقل مثل اوننا رفتار نکن.

و آره گلی جون. من لوزر شدم. الانم لوزرم. نمیدونم کی و کجا درست بشه.

ولی خب زندگیه. اینم میگذره و خدا بزرگه...

برچسب: نویسنده: آریا ابراهیمی تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 22:01

خیلی سیاهه همه چی. هرچی فکرمیکنم نور و روشنی نمیبینم. سرم درد میکنه. و نشستم جلوی میز کامپیوتر که شروع کنم به نوشتن. دارم مینویسم اما از چی بنویسم؟رضا برگشت . اکانت قبلیش پاک شده و یه جدید ساخته. انگار همه چیزایی که داشتم سعی میکردم یادم بره دوباره وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا ابراهیمی تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 22:01

این آهنگی که داره پخش میشه خیلی زرده ولی مگه مهمه که زرد نباشه ؟
اصلا زرد یعنی چی؟ بیخیال ماریا. رها کن. انقدر ها هم که فکرمیکنی اون آدم نمیارزه.
بیا بریم دنبال یکی دیگه. چرا هرچی رشته کرده بودم پنبه شد؟ چرا هیچکس کمکم نکرد؟
و چرا همه بدتر سنگ اندازی کردن؟ خدا کجای این قصه بود؟ ندیدمش.
بد شد که ندیدمش. بد که ته قصه این شد. بد شد که تموم شد.
بیخیال اینم مهم نیست حتی.

برچسب: نویسنده: آریا ابراهیمی تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 22:01

نمیدونم چی بگم یا از کجا شروع کنم.امروز که فاطمه بهم گفت احمد برای محی هم مقاله میفرسته و نسبت بهش کره کلا همه چی یهو ریخت و فیران شد. من روی لبهی تیغ بیم و امید دارم راه میرمو سالها و روزهاس. مریم بهم گفت که باید ازش دست بکشی حورا. ازش دست نکشیدی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا ابراهیمی تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 22:01

چرا هیشکی نمیاد منو بگیره؟ بیاد دیگه. بیاد منو بگیره تموم بشه این زندگی. برم بخوابم. واقعا دلم یه خواب خوب میخواد . که وقتی بیدار شدم ازش بگم آخیش... درست شد.

برچسب: نویسنده: آریا ابراهیمی تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 22:01

من خیلی وقته که ماریای نصرانی نیستم؛ خیلی وقت ه که تو در زندکیم حضور نداری.و خب خیلی وقته که من تغییر کردم. میتونم بنویسم فصل جدیدی توی زندگیم داره شروع میشه؛ فصلی که انگار نوید خوشیها رو میده.خدا داره لبخند میزنه و ماها رو به آغوش هم دعوت میکنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا ابراهیمی تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 22:01

صفحه بندی